سيد محمد باقر برقعى

3787

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

غزل‌نامه اگرچه عاشق ديرين و ديرسال تو باشم * چو جوجه‌هاى رموكم ، كه زير بال تو باشم تو شعر ، يا نه كه جانى ، چه خوب بود كه من هم * چو شعر ، يا نه كه جانم ، هميشه مال تو باشم مباد لحظهء بىحاصلى كه بىتو نشينم * مبادم آن دم ناخوش كه بىخيال تو باشم « تو با خيال كه هستى ؟ » چو از تو مىپرسند * چه خوب بود كه من پاسخ سؤال تو باشم تو با ملال كه بودى ؟ تو را غروب كه ديدم * نديده‌اى كه چه بسيار با ملال تو باشم دلكى بود مرا دلكى بود مرا باز به دريا زد و رفت * خبرى نيست كه آتش ز چه بر ما زد و رفت چون شفق رنگ به تاريكى شب مىبارد * هيچش از تيرگى راه نه پروا زد و رفت باورم نيست كه امروز چرا بايد بود * بىنگارم كه چو ايّام به ما پا زد و رفت جام ديگر كه مرا صبر به پايان آمد * صبر هم گفت « ز دست تو خدايا » زد و رفت شادىام اينكه شبى نيست به بزمى كان ماه * ساغرى چند مگو ، با من تنها زد و رفت امتحان شايد از كار و بار ما بدجنس * برده بويى ، چنين گمان دارم چه پس از سالها كه در راهش * دل خون ، چشم خون‌فشان دارم داده امروز وعدهء ديدار * من هم امروز امتحان دارم